Younas is waiting for you

 
برای خدایم
نویسنده : یوناس - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٥
 

خدایا

دلم می خواست از بی رحمی دلها بگویم

از برداشت ها و ترس از خراشیده شدن خودبینی ها

اما این کلمات انقدر تیره اند که همان بهتر که به آنها توجه نشود

این ها را بی خیال

بیا با هم برویم کوه و رو به منظره قله ها

بنشینیم و چای بنوشیم

می خواهم در هر دنیایی و هر جور که هست

لحظه ای با تو بودن را از دست ندهم

من برای تو ام حتی اگر دلت نخواهد :)


 
comment نظرات ()
 
 
تمرین می کنم
نویسنده : یوناس - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ،۱۳٩٥
 

گاهی از دنیای کلمات خسته می شوم

نه دلم می خواهد بشنوم

نه دلم می خواهد صدایی در ذهنم بپیچد

نه دوست دارم که گوش دهم

سکوت می خواهم

سکوت ...

میان جمعیتی که توهم، غالب می کنند

سکوت می خواهم

میان جمعیتی که

مانند خودم نمی توانند مسائل را درست از هم تفکیک کنند

چون فهمش را ندارند

می دانی

گاهی دلم می خواهد بگویم

از این همه اتفاق و فشار خسته ام

اما وقتی نیک می نگرم اتفاق اتفاق است

خوب و بد، فشار و غیر فشار ندارد

ما چون ماهیت امور را نمی بینیم انقدر در خویش فرو می رویم

دارم تمرین می کنم

تمرین سکوت

تمرین توهم شکنی

تمرین شناخت دوستان دروغین و راستی

تمرین عدم دلسوزی به حال خود

این روزها دارم تمرین می کنم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یوناس - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٤
 

 

گاهی بهتر است ساکت باشم
کلماتم که ناشیانه از سکوت می گذرند
معنا را شهید می کنند


..................................

 

لذت کودکی که اولین بار چیزی را می بیند، دیده ای
همه اش حیرت است .. همه اش لذت است و سپاس
کودکان بزرگ می شود و بزرگ ها به تکرارها عادت می کنند
در کهنگی و مردگی فرو می روند و جسم ها را بی اشتیاق به اینسو و آنسو می کشند
نمی بینند که چگونه نارضایتی چشمانشان را تاریک می کند
قدر چیزهایی که دارند را نمی بینند و برای آنچه دمی دردشان را ساکت کند حرص می زنند

 

..................................

 

چقدر دلگیر بود ..
تجربه تلخِ قصه ای خسته
می دانی چه اش قشنگ بود برایم؟
دوست داشتن تو میان همه دردها
لمس تو، در میان همه بغض ها
تپش های ترسان قلبم 
در حضورت آرام می گیرد
پناه منی، آرام جان من

 

..................................

 

خودت گفته بودی قوی باشم
خودم گفته بودم که به عهدم وفادارم
هراسی ندارد بودن در میان میدان جنگ
همه ترس من این است که لحظه ای
قولم به تو را از یاد ببرم
که بگویی و نشنوم
که بخوانی ام و نیایم
می دانم ...
من از زخمهای پیاپی نمی میرم
من از دوری تو می میرم


..................................

 

خدایا
می شود از خویش
به تو بگریزم؟

 

..................................

 

چقدر دوست دارم
آهسته آمدنت را
وقتی که یکدفعه 
خودم را در حضورت می یابم
زمانهایی که جاذبه زمین، ضعیف می شود
سبک می شوم
حس می کنم
هر لحظه ممکن است به پرواز در آیم
تو که می دانی چقدر دوست داشتنت را دوست دارم
آری .. منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم

 

..................................

 

حضورت نزدیک بود
نور ماه،
راهی در دریاها ساخته بود
من با تو می گفتم
در آن لحظه بود
که شهابی از آسمان گذشت
چشمانم بارانی شد
دیگر مهم نبود
آوار خشم هایی که از هر سو روان بود
فقط تو را می دیدم
دیگر مهم نبود 
که دلخسته ام می خواستند
من فقط تو را می خواستم
و در آن ثانیه ها هر چه می خواستم داشتم
تو را داشتم .. تو را ..

 

..................................

 

تو نزدیکی
نیازی نیست 
به نامه ها و واسطه ها
من در قلبم از تو می شنونم
در نگاهم تو را می بینم
و در روحم تو را به آغوش می کشم
مرا هراسی نیست از بی پروا پیش رفتن
چرا که تو نزدیک منی و همراه من

 

..................................

 

حیرت را دوست دارم
عاشق آن لحظه ام
که فهمی می آید
و مرا با خود می بری
به ژرفای معنا ..
آنجا که نور،
تاریکی ها را فرو می ریزد

 

..................................

 

خواب نبود
سعی می کردند بیدارش کنن
خیره به آسمان
به این می اندیشید 
که اکنون عشق از او
چه می خواهد و چه باید بکند
دیگران هر چه بر سرش می آوردند
واکنشی نشان نمی داد
حوصله نداشت برای چیزهای بیهوده 
تمرکزش را از دست بدهد
و منتظر نشانه ای بود که راهی شود

 

..................................

 

برای من ساده نبود
اینسان زیستن
آموختی ام
حال که دگرگونم
باید تاب بیاورم
بازتابش را
هنوز هم برایم ساده نیست
درد می کشم
اما چون تو می خواهی
با تمام خویش می پذیرمش

 

..................................


می بینمت
در آنهایی که 
کلام تو را می گویند بر من 
می شنومت 
در میان آواهای هستی
نفس می کشم تو را
هر دم که آگاهم بر خویش 
اما نمی دانم
چرا .. چرا .. چرا
انقدر بیتاب توام
تو که با منی!
من چرا اینگونه ام

 

..................................

 

روزگاری بود
که در جهنم بودم
نمی دانستم برای چه زنده ام
زمانی که انگار دوستت داشتم
اما تسلیمت نبودم
زمانی که نمی دانستم جنگ با تو
جنگ با روح خودم است
نادانی و خودبینی کورم کرده بود
عشقت را نمی دیدم
بعد از سالهای مداوم نا امیدی و پوچی
یک روز نمی دانم چه شد
اجازه دادی گرمای نگاهت را حس کنم
اجازه دادی بفهمم که از من جدا نیستی
در آن لحظه .. آمدی و دلیل بودنم شدی
لحظه ای که فهمیدم چرا باید تسلیمت باشم
لحظه ای که جام عشقت را نوشیدم
لحظه ای که پس از آن دیگر نتوانستم هیچ چیزی زیباتر از حضورت را لمس کنم
بیتابت شدم، حریص و بی قرار حضورت
حالا هر روز بیشتر دلتنگت می شوم و حیرتزده
هر دم بیشتر می فهمم که چقدر قدر تو را دانستن سخت است 
تو بر من ناظری و می دانی که چقدر روزگارم عجیب پیش می رود
اما حضورت که باشد .. حضورت آرامش بی انتهاست
وقتی تو با منی نیازی ندارم نگران چیزی باشم و بترسم
من با تو می مانم خدای من 
می دانم که با منی و تنهایم نمی گذاری

 

..................................

 

گاهم می کردی
وقتی گیج و آشفته
گم می کردم راه را و توشه راهم را
با نشانه هایت
هوشیارم می ساختی
وقتی که داشتم از دست می رفتم
در لحظه هایم بسان نوری می آمدی
روشن می کردی تاریکی ای که کورم کرده بود
و تازه می دیدم که چه کرده ام
من از خویش خسته ام
من خوب نیستم
تو بهتر از هر کسی می دانی
قَدرت را نمی دانم و این آزارم می دهد
کاش مرا در خویش ذوب کنی
آنسان که دیگر هیچ نماند
من از خویش خسته ام
تو ای خوبم می دانی
من از خویش خسته ام

 

..................................

 

بعضی از تعارفات چقدر خالی از معرفت است
مثل شعارهایی که شعوری پشتش نیست
بسان اوهامی که اشتباهی به شهود تعبیرش می کنند و وقتی پای عمل می رسد رنگ می بازد و عملا فاقد قدرت است
شبیه ادعای عشق و ایمان داشتنی دروغین است که براحتی در آزمون ها محک می خورد و نتیجه اش رد شدن بخاطر خودبینیست

 

..................................

 

روزه برای من آن است که فاصله بین تو و من را بر می دارد
و هر لحظه که قدر تو را بدانم، شب قدر من است

 

..................................

 

به ماه خیره شده بودم
و با خودم می اندیشیدم 
که اگر حضورت را حس نکنم 
انگار هیچ ندارم
حتی میل به زندگی
نمی دانم بقیه چگونه زنده اند
اما من بی حضورت می میرم

 

..................................

 

وقت نماز، این قلبمه که به تو سجده می کنه

 

..................................

 

به عشق تو، نمی توانم از کسی برنجم
حق ندارم ضعف پیشه کنم و لحظه های عمرم را با دلسوزی به حال خویش هدر کنم
به عشق تو، می خواهم قدر شناس باشم و مسئولیت خویش را تماما بپذیرم 
باید آنقدر قوی باشم که تمام دروغها در من فرو بریزد و از نظر مردم نهراسم
به عشق تو اگر لازم باشد بارها می شکنم 
با تو ام ای یگانه ام .. ای حضرت عشق
تنها چیزی که در این زندگی از آن اطمینان دارم اینست
که تو را دوست دارم 
پس بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید 
آنها نمی دانند که تو تنها دلیل بودنمی
مرا از بی محابا دوست داشتن تو هراسی نیست

 

..................................

 

وقتی تو هستی

دیگه نمی شه از چیزی ترسید

 

..................................

 

می دانم برای تغییر
باید خویش را مشاهده کنم
و به دروغ هایی که پیوسته به خود می گویم پایان دهم
تمام موقعیت هایی که مرا به دروغ وا می دارد را باید بشناسم و مهار کنم
من های دروغین باید در حضور حقیقت فرو بپاشند
طوفانی اینچنین دردناک را در خویش باید تاب بیاورم
تا آنچه وهم است دریده شود و از هم فرو بپاشد
اگر در درون برای آشکاری حقیقت آماده نباشیم
بعید است که در بیرون آماده آن شویم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یوناس - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ،۱۳٩۳
 

قصه معشوقی که عاشق نمی خواست

قصه معشوقی که از غم عاشقان می گریست

قصه معشوقی که ناپیدا بود

قصه معشوقی که نبود

 

 




 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یوناس - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩۳
 

چه خوبه می ذاری بفهمم
چقدر کیف داره خدایی مثل تو دارم
گیریم همه بهم بگن دیوونه
دیوونه تو بودن هم عالمی داره


 
comment نظرات ()
 
 
دیگه چاره ای ندارم خورشید من
نویسنده : یوناس - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩۳
 
دیگه چاره ای ندارم خورشید من
نمی تونم تسلیم شرایط سخت بشم
باید میون این آتیش مدتها بمونم
تا بتونم کنار حرارت تو دووم بیارم
باید زیاد بفهمم و دست از قضاوت بر دارم
و گرنه بهم اجازه نمی دی پیشت بمونم
بخاطر با تو بودن باید قوی باشم
دیگه چاره ای ندارم

 
comment نظرات ()
 
 
همه زندگی من
نویسنده : یوناس - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩۳
 

سالهای زیادی طول کشید که بفهمم تو همه زندگیم هستی
خودت بگو چطور دیگه می تونم چشم از تو بردارم


 
comment نظرات ()
 
 
قاصدک ها
نویسنده : یوناس - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩۳
 

من هنوز چشم براه قاصدکهایی هستم
که یکدفعه خود را در دستانم می اندازند
چقدر می خواهی مرا در انتظار بگذاری


 
comment نظرات ()
 
 
به قلبت گوش بده
نویسنده : یوناس - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۳
 

نمی دانم چه می توانم بگویم
فقط این را می دانم
که حتی وقتی که هیچ نمی دانم
یکی هست که مرا راه می برد
حتی آن زمان که همه اصرار دارند اشتباه می کنم
او هست که به من می گوید
به قلبت گوش بده و پیش برو، من با توام
دیگران نمی دانند که قلبم گاهی چیزهایی می گوید
که برای خودم هم سخت دشوار است
همین که او چرایش را می داند مرا کافیست


 
comment نظرات ()
 
 
سکوت کویر
نویسنده : یوناس - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۳
 

گاهی دلم سکوت شب کویر را می طلبد
کنار آتشی روشن، تا صبح .. بیدار .. بی هیچ کلامی ..و زل زدن به ستاره ها
چقدر دلم برای سکوت تنگ شده .. سکوتی که اجازه دارم در آن حرف نزنم


 
comment نظرات ()