Younas is waiting for you

 
یگانگی
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩۱
 

 

بگذار حقیقت آشکار شود .. تصویر این دنیا به جوش بیاید .. ترک بردارد و پاره پاره شود

تشنه این آشکاریم .. نگاهم کن ..از هر راهی که می خواهی بیا

بر هم زن طرح وجودم را .. من نیستم و تنها تو هستی ..

این من که می گویند چه هست که در برابرت بگویم من؟ .. هیچ نیست این من

هر چه هست فقط تویی و جز تو نیست ..

عیان شو ای حقیقت هر چه هست ..

بگذار جوشش تصویر دنیا بر هم بزند ساخته های وهم آلود را ..

بگذار یگانگی آشکار شود

 


 
comment نظرات ()
 
 
به دادم برس
نویسنده : نفیسه - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩٠
 

 

از نگاهت مدهوشم

از حضورت سر مست

دل با یار سر با کار را انگار دیگر اثری نیست بر من

خود را می خوانم تا به هوش باشم

مباد رضایت در این نباشد که بیهوش شوم از حضورت

می دانم که این عین خودخواهیست اگر مشغول یادت باشم و قصور کنم در خدمت

به دادم برس که خود اینگونه مستم کردی و هوشیارم می خواهی

 


 
comment نظرات ()
 
 
فرو پاشیدنم را به تماشا بنشین
نویسنده : نفیسه - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

به گمانت آنهایی که در هیاهوی کلام خویش گمند

سکوتی که در فریادهایت نهفته است در می یابند

به گمانت در می یابند زجر تکه تکه شدن من هایی که خود کمر به قتلشان بستی

درد را به جان بخر ای روحی که می خواهی از محبس خویش به در آیی

بگذار دیگران با خنجرهاشان به مدد آیند تا این نقش ها همه فرو ریزند

راضیم بر فرو ریختن و ذوب شدنم بگذار هر چه ناخالص است بریزد

آن یکی که با من است و در من، خود بهتر می داند که چگونه از نو بنایم کند

بگذار فرو بپاشم .. بگذار فرو بپاشم

 


 
comment نظرات ()
 
 
مباد که باشم از برای غیر تو
نویسنده : نفیسه - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

دلم بسیار گرفته خدای منم .. باز هم امتحانی سنگین .. غم دلش می خواهد فواره زند از وجودم

سخت است میان مردمانی که غالبا مرده اند زنده ها را پیدا کنی و آنها که نفس آخرشان است زنده کنی

زخمها می خورم .. گاه تا حد مرگ می رم .. گاه برای لحظاتی می میرم

همه امیدم به اینست که مرا می بینی و نگاهت با من است

می دانی که چقدر زخمهای عمیقم را با مهرت التیام دادم

توانم بده .. توانم بده .. که از خود بیمناکم .. مباد انقدر با شیطان بجنگم که خود اهریمن شوم

من برای تو ام مخواه که شعور مخرب مرا برای خود بخواهد

اگر روزی قرار شد چنین شود پیش از آن هلاکم کن .. نگذار قدمی بر خلاف میلت بردارم

مباد که باشم از برای غیر تو ..

 


 
comment نظرات ()
 
 
فقط برای تو ام
نویسنده : نفیسه - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

بیتاب و بی قرارت هستم

ای که با منی و در من

راهی بگشا برایم که فقط برای تو باشم

تو بخواه از برای من

تو بگو چه کنم

تو بگو چه بخواهم

مرا دیگر چه نیاز به خویش است

آندم که تو باشی هر چه می خواهم هست

ای تمام بود و نبود من

ای همه هستی ام

مرا بر من ببخشا با همه سهم گناهم

که جهلم از روی نسیان بودست و بس

و اکنون

هر دم تهی می شوم

بدین عشق که تو از خویش پرم کنی

هر دم در عشقت می میرم

بدان امید که از تو زنده شوم

بگذار فقط تو باشی و من نباشم

که این زندگی جاودانه من است

طاقتم نیست که یکدم حضورت را حس نکنم

می پرستمت .. می ستایمت .. الهی تسلیمم

درک حضورت را از من نگیر

الهی می خواهم فریاد بر آرم

تسلیمم .. مرا به اعماق حضورت بپذیر

مرا بپذیر ای آرام جانم

 


 
comment نظرات ()
 
 
پرواز در آغوش نور
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠
 

 

نگاهم کن

وهم درک زمان را از طریق حواس بشکن

ثانیه ها را بگو بایستند

جهان را متوقف کن

بنگر بدون چشم

بشنو بدون گوش

لمس کن بدون حس لامسه

بو بکش بدون بینی

بچش بی زبان

بیرون بیا از حواس و ادراکت

و درک کن عظمت بود را ..

عدم شو تا به وسعت هستی امتدادت را ببینی

بگذار ببینی چه حس غریبی است آنگاه که در آغوش خدا، خدایی را حس کنی

حس غریب پرواز در آغوش نور

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرور دوباره
نویسنده : نفیسه - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠
 

 

دلم گرفته

می دانم که می دانی

با تمام بخشش ها، هنوز هم مانده رسوب سرب سنگین داغها در رگهایم

چگونه بزدایمشان؟

از خویشی که هنوز آلوده مانده، خسته ام

هر دمم توبه و توکل به راه است اما چیزی بیش از این بایدم

غربالی می خواهم

که گذشته ام را سبک کند ..

که تجربه ها را بیندوزد و غمها و خشم ها را رها کند

تا از این سنگینی رها نشوم خواهشی نبایدم

مرا دریاب که بر آنم که رها شوم از میراث درد گذشتگان

 


 
comment نظرات ()
 
 
تسلیم تو ام .. مرا بپذیر
نویسنده : نفیسه - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠
 

 

در نگاهم تک تک سایه ها محو می شوند

تنها نور یک حقیقت مانده بر جا

سکوت می شوم

می بینم که کلامم رنگ باخته

تنها کلامی که عمق وجودم می خواندش

تسلیم تو ام .. مرا بپذیر

رقص هستی در واژه گم است

من از خویش ناپیدا

شورش سایه مرا هم در هم کوبید

و اینک .. تنها اوست


 
comment نظرات ()
 
 
کلام زخمی
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠
 

دلم می خواست از تسلیم حق بودن سخن گویم .. از قربانی کردن هر چه بیش دوست می داریم در راه حق .. نگاه کردم بر خود .. دیدم که کلام، پوششی حجاب مانند شده بر حقیقتم .. سکوت را در جان گرفتم و کلام را به قربانگاه بردم .. به گمانم کلامم زخمی شد


 
comment نظرات ()
 
 
بی هیچ کلام
نویسنده : نفیسه - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠
 

وقت آن رسید

            که دیگر بار

                    بشکنم خویش را


 
comment نظرات ()