Younas is waiting for you

 
مباد که باشم از برای غیر تو
نویسنده : نفیسه - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

دلم بسیار گرفته خدای منم .. باز هم امتحانی سنگین .. غم دلش می خواهد فواره زند از وجودم

سخت است میان مردمانی که غالبا مرده اند زنده ها را پیدا کنی و آنها که نفس آخرشان است زنده کنی

زخمها می خورم .. گاه تا حد مرگ می رم .. گاه برای لحظاتی می میرم

همه امیدم به اینست که مرا می بینی و نگاهت با من است

می دانی که چقدر زخمهای عمیقم را با مهرت التیام دادم

توانم بده .. توانم بده .. که از خود بیمناکم .. مباد انقدر با شیطان بجنگم که خود اهریمن شوم

من برای تو ام مخواه که شعور مخرب مرا برای خود بخواهد

اگر روزی قرار شد چنین شود پیش از آن هلاکم کن .. نگذار قدمی بر خلاف میلت بردارم

مباد که باشم از برای غیر تو ..

 


 
comment نظرات ()
 
 
فقط برای تو ام
نویسنده : نفیسه - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

بیتاب و بی قرارت هستم

ای که با منی و در من

راهی بگشا برایم که فقط برای تو باشم

تو بخواه از برای من

تو بگو چه کنم

تو بگو چه بخواهم

مرا دیگر چه نیاز به خویش است

آندم که تو باشی هر چه می خواهم هست

ای تمام بود و نبود من

ای همه هستی ام

مرا بر من ببخشا با همه سهم گناهم

که جهلم از روی نسیان بودست و بس

و اکنون

هر دم تهی می شوم

بدین عشق که تو از خویش پرم کنی

هر دم در عشقت می میرم

بدان امید که از تو زنده شوم

بگذار فقط تو باشی و من نباشم

که این زندگی جاودانه من است

طاقتم نیست که یکدم حضورت را حس نکنم

می پرستمت .. می ستایمت .. الهی تسلیمم

درک حضورت را از من نگیر

الهی می خواهم فریاد بر آرم

تسلیمم .. مرا به اعماق حضورت بپذیر

مرا بپذیر ای آرام جانم

 


 
comment نظرات ()
 
 
پرواز در آغوش نور
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠
 

 

نگاهم کن

وهم درک زمان را از طریق حواس بشکن

ثانیه ها را بگو بایستند

جهان را متوقف کن

بنگر بدون چشم

بشنو بدون گوش

لمس کن بدون حس لامسه

بو بکش بدون بینی

بچش بی زبان

بیرون بیا از حواس و ادراکت

و درک کن عظمت بود را ..

عدم شو تا به وسعت هستی امتدادت را ببینی

بگذار ببینی چه حس غریبی است آنگاه که در آغوش خدا، خدایی را حس کنی

حس غریب پرواز در آغوش نور

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرور دوباره
نویسنده : نفیسه - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠
 

 

دلم گرفته

می دانم که می دانی

با تمام بخشش ها، هنوز هم مانده رسوب سرب سنگین داغها در رگهایم

چگونه بزدایمشان؟

از خویشی که هنوز آلوده مانده، خسته ام

هر دمم توبه و توکل به راه است اما چیزی بیش از این بایدم

غربالی می خواهم

که گذشته ام را سبک کند ..

که تجربه ها را بیندوزد و غمها و خشم ها را رها کند

تا از این سنگینی رها نشوم خواهشی نبایدم

مرا دریاب که بر آنم که رها شوم از میراث درد گذشتگان

 


 
comment نظرات ()
 
 
تسلیم تو ام .. مرا بپذیر
نویسنده : نفیسه - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠
 

 

در نگاهم تک تک سایه ها محو می شوند

تنها نور یک حقیقت مانده بر جا

سکوت می شوم

می بینم که کلامم رنگ باخته

تنها کلامی که عمق وجودم می خواندش

تسلیم تو ام .. مرا بپذیر

رقص هستی در واژه گم است

من از خویش ناپیدا

شورش سایه مرا هم در هم کوبید

و اینک .. تنها اوست


 
comment نظرات ()
 
 
کلام زخمی
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠
 

دلم می خواست از تسلیم حق بودن سخن گویم .. از قربانی کردن هر چه بیش دوست می داریم در راه حق .. نگاه کردم بر خود .. دیدم که کلام، پوششی حجاب مانند شده بر حقیقتم .. سکوت را در جان گرفتم و کلام را به قربانگاه بردم .. به گمانم کلامم زخمی شد


 
comment نظرات ()
 
 
بی هیچ کلام
نویسنده : نفیسه - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠
 

وقت آن رسید

            که دیگر بار

                    بشکنم خویش را


 
comment نظرات ()
 
 
جز تو نمی خواهم
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ،۱۳٩٠
 

 

در میان مردمان می روم و می آیم .. اما نمی بینم خدای من

حرف می زنم و می شنوم .. اما انگار دیگر هیچ کس نیست

خود را نیز در نمی یابم ..

گاهی به زحمت بسیار هشیاریم را به سطح زندگی این دنیا باز می گردانم

خدایم می دانی چه بی تابانه می خواهمت وچقدر دلم سکوتی می طلبد که درآن تنها تو باشی

خسته می شوم از بودی که در آن هنوز ناخالصیم مرا از تو دور می کند

چه کنم ای یگانه تمام لحظات من، که  عاشقانه می پرسمت و همه بود و نبود منی

ای همه هستیم در راه بازگشت و بازگرداندن یاریم کن که بسیار خسته ام از خویش

مرا دیگر یارای حمل خویشم نیست تو بگو چه کنم ای خوب من

کلام آنانی که طعنه می زنند بر من دیگر شبیه به لطیفه  می ماند

دیوانه وار دوستت دارم ای مهربان ترینم مرا از آن خود کن که جز تو نمی خواهم

 


 
comment نظرات ()
 
 
شکست سکوت
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠
 


لحظه .. لحظه ..
سکوت می شوم
خاموش و نظاره گر
تاریکترین نوری که عمق سیاهیش ناپیداست
نیک می نگرم ..غریو آزادی بر می آید
اما به ناگاه دستی مرا در حضور این تصویر زندگی می کشاند
آدمیان می آیند .. با من حرف می زنند
نگاهشان می کنم و ناشیانه در برابرشان واژه ها را به کار می برم
نمی فهمم چه می گویند .. نمی فهمند چه می گویم
انگار سالهاست با دنیایشان بیگانه ام .. انگار زبانم با آنها یکی نیست
گهگاه حرف که می زنم .. پشیمان می شوم که چرا قدر کلام را حرام کردم
دلم می خواهد سکوت کنم اما مرا وا می دارند به گفتن
و وقتی کلامی می گویم به جدال بر می آیند
و من میان حقیقت خویش و جنجال آنها دوباره ساکت می شوم


 
comment نظرات ()
 
 
گذر از رویاهای تو در توی جهانها
نویسنده : نفیسه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠
 

تارهای نورانی را بر هست گماردی و خود نور آسمانها و زمین شدی

آگاهی به اذنت، تارها را شکل داد و شعور را در جای جای واقعیت پنهان کرد

کلمه اسم ذاتت را مادر کلامها کردی و واقعیت را از کلام پدید آوردی و گفتیمان که در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود

تارهای نور می دانستند چگونه با کلام، تصویر زندگی را تغییر دهند

ارتعاشات تارها می دانستند چگونه هر سطح شعوری را از دیگری متمایز سازند و آگاهی برتر در سطح شعوری بالا پدیدار می شد

در این میان تضاد را حاکم بر وهم زندگی گذاشتی و بند زمان را بر باور ذهن گذاشتی و تباهی را رخصت جولان دادی

بسان لوحی پاک که ذاتی پیچیده شده در نور در آن پنهان است ما را در این خیال رها کردی تا آگاهی را بازیابیم و به یاد آوریم .. شاید که بیدار شویم و بازگردیم

دو ذهن دادیمان یکی ذهنی که حاصل تجربیات ماست و یکی ذهن بیگانه ای که هر دم خود را به جای ذهن واقعی ما جا می زند و هر لحظه جدال این دو ذهن انرژی را در چنگال شرایط زمان بر باد می دهد و هر دم ذهن بیگانه که یغماگر آگاهی است فرد را با خود بزرگ بینیش به دام می اندازد

و ما رویا در رویا، جهان در جهان، زمان در زمان زیستن را آغاز کردیم و از یاد بردیم که رویای خالقیم .. حتی گهگاه که می گفتیم سپاس خدایی را که پروردگار همه جهانها است از ظاهر کلام فراتر نمی رفتیم و نمی اندیشیدیم که چه می گوییم

تو بزرگ هستی بخش، در فطرتمان حس گمگشتگی را قرار دادی تا آنانی از ما که در پی حقیقتند دریابند مجاز را و در یابند که حریم امن خرد و مرزهایش را می توانند در نوردند .. برخی راهی شدند، بی راهنما رفتند و دیوانه شدند .. گذشتند و دیدند اما توان زیستن را تا مرگی دوباره با دیوانگی پیوند زنند .. برخی گمراه شدند و با جنبه مخرب و ویرانگر حقیقت هسو شدند و دیدند اما با منیت و خودبزرگ بینی .. قدرت یافتند اما قدرتی عاری از معرفت و محبت .. بدینسان در توهم دانستگی و جهل فرو رفتند و در همان میان ماندند

اما آنهایی که جهل خویش را دریافته بودند می دانستند تنها به مدد تو ناشناختنی بزرگ، توان حرکت دارند و در پناه نورت قدم به ورای مرزها می گذاشتند به گونه ای که معرفت خاموش را بی واسطه کلام دریافتند .. واژه ها را در سکوت خاموش کردند و صدایت را بدون کلام شنیدند .. اینگونه بود که گهگاه از مجاز می گذشتند و سریع به جایگاه خرد باز می گشتند تا در میان رویاها گم نشوند

در این میان روح دانانی بودند که بی مهابا می رفتند و دیگر نگران فرو ریختن دنیاهاشان نبودند چرا که میراث دار خالق بودند و هر جهانی را آنگونه که می خواستند خلق می کردند

 

 خدایم ..  تو ای ناشناختنی بزرگ، همه اذهان موجودات مخلوق تواند و توان شناختت را ندارد و لاجرم خدایی خلق می کند به اندازه فهمشان .. در گذر اگر تو را در سطح شعور خود پایین می آورند و مواخذه می کنند که خود بر احوال و دلهاشان آگاهی

خدایم .. مرا گذر از واقعیت هایی که فاقد حقیقت وجودین، باید و واقفم بر جهل و نادانی بسیار خویش  .. می دانم اسیر بندهای بی شمار هستی شدم و وابسته ام .. اما رهایی می طلبم .. رشته های نورت را در دستم نگه داشتم و نگاهم بر نگاهت و روحت خیره مانده تا بگویی به چه سان بگذرم از هر چه هست تا به یگانه حقیقت که خود تویی بپیوندم و از تمامی رویاهای زندگی ها خلاص شوم تا هیچ شوم و همه شوم و حقیقت شوم


 
comment نظرات ()