Younas is waiting for you

 
اين لحظه اگر برود ديگر توان ايستادن نيست
نویسنده : یوناس - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤
 

 

ناگه كدام خيال بر اين پست خاك فرود آمد كه روح خداييش به خاموشي گراييد..

ستاره ها را كه چيده كه آسمان در شرم عرياني خويش عمق تاريكيش چند برابر شده..

از چه رو پرستوهاي خسته به وقت كوچ، آمدن سرما را بي رمق به انتظار نشسته اند..

اين حضور تنهاييست كه همه حجم ها را در بر گرفته .. فرصتي كه روح ها بايد بدانند كه از لجن و لاي بيشترند..

اما چه سود! .. زمين مي خواهد كه بپوسد .. انگار كه در آنسوها در فراز آسمان ها ديگر كسي نيست..

اما تو بمان .. من تنها نمي مانم ..وحشتم هست كه بيايند و تمام ايمانم شك شود..

برخيز اين لحظه هاي گريزان منتظر نمي مانند..

اين لحظه اگر برود ديگر توان ايستادن نيست .. برخيز ..


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : یوناس - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
 

 

به چه فخر مي فروشم؟ .. به نيرويي تلخ سهمگين ترسناكي كه كابوسهاي شبانه است و نقش خيال آدمها را منعكس مي كند ؟.. به ناله هاي خواب آلود يا خوابهاي پر از ناله؟.. به چرخيدن زمين در حجم بودنم كه مرا پرتاب مي كند ميان هول و هراس آنچه نمي شناسم ؟.. به نجواها به صداها ؟ .. به نگاههايي كه سنگينيشان نمي گذارد نفس بكشم؟ .. به ترس از حجم بي حضور و تنهايي بي آدمي كه در آن مي آيند سايه ها .. كه در آن فريادم حتي شبيه ناله هم به گوش نمي رسد؟ به اين همه تيرگي كه دركم را مي برد بالاتر از درك هستي؟!!! ..

آخر كسي نيست به من بگويد ديدت به زندگي را براي خويش نگه دار .. باورهايت را مخواه كه كسي باور كند .. به تو چه ارتباطي دارد كه آنان كه ادعاي عاشقي دارند معني عشق را مي دانند يا نه! .. گيرم كه دنيا را با منزلگاه خويش اشتباه گرفته اند كه هميشه درگير جنجالهاي ميان حرفها مي شوند .. گيرم كه چشم و گوش خويش را بسته اند و فكر مي كنند كه دلشان درست مي گويد و گاه به زور عقل آنچه را انجام مي دهند توجيح مي كنند .. گيرم كه اينگونه باشد نكند باورت شده كه پيغمبري؟ .. بگذار هر چه مي خواهند در اين بازي متهم سازند و محاكمه كنند و فكر كنند بر حقند .. تو خود ميان راه وهمناك ترديد و زخمهاي كهنه سرگرداني .. بيش از اين نكوش كه فانوس را به گوشه اي از شب بياويزي .. فانوست ديرگاهيست كه قنديل بسته .. خاموش باش و آرام بگير .. به درك كه صداي ترك خوردنت گوش ماه را كر مي كند!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یوناس - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤
 

 

حضوري احساس مي شد كه اگر نبود آدمي كه مبهوت كنگي لحظه ها بود بي اختيار به هق هق نمي افتاد .. شايد حضوري مقدس كه هر جا آدميان با هم دعا مي كردند و دلشان مي شكست مي آمد تا التيام بخش دردهايي باشد كه از آسمان بر سرنوشتشان مقدر شده ..مي آمد تا بشنود حاجتها را و اگر روا ديد سفارش كند به خدايي كه خود هميشه بهترين ها را براي بندگانش مي پسندد ..

همين كافيست كه احساسي به ما بگويد كه فرستاده اي از سوي خدا آمده تا نيايش كساني كه داغديده گذر حادثه هاي تلخ زندگي بودند را بشنود .. تا بشنود كه چه به روز آدمها مي آيد اين روزها .. تا ببيند كه چشم انتظاران سوي چشمانشان رفته .. تا شايد بگذارد كه برخي از دعاها به عرش برسند ..

روزهاي عزيزي است .. كاش خدا گناهان ما را ببخشد و راهبر راهمان شود و ديگر نگذارد كه كج رويم!

 

خدايا به حق جده سادات همه ما را در پناه خويش گير!


 
comment نظرات ()
 
 
تنهاييم قشنگ تر بود شايد اما ..
نویسنده : یوناس - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤
 

 

نمي خواستم همراهشان بروم .. ياد گرفته بودم تنها با خدايم باشم و بس .. ولي مي دانستم كه همو دوست ندارد كه جدا باشم .. پس رفتم!

در ميان راه تا به بالاي قله برسيم نقشها كنديم بر روي صخره ها به ناخن هاي خون آلود .. شب و روز رفتيم بي هراس از دره ها و خطرها .. رفتيم با تمامي سختيها .. به گمانم پشتمان گرم بود و دلمان خوش .. اما هر چه بالاتر مي رفتيم ترس و خستگي بر ما چيره تر مي شد .. برخي مي خواستند بمانند.. برخي مي خواستند بر گردند .. برخي پايشان مي لغزيد و براي اينكه نيفتند ديگري را مي گرفتند، گمان نمي كنم قصد بالا كشيدن خويش را داشتند .. فقط مي خواستند نيفتند!

آسمان مي غريد و صداي رعد و برق خاطره هاي خوش ميان راه را از ميان مي برد..حتي باران هم فكر مي كرد مي تواند نقشهايي را كه ما بر در و ديوار هر لحظه بسته بوديم بشويد .. تنها چيزي كه توانست بشويد و بر روي زمين جاريش كند خون دل ما بود! .. اما نه نقشها را!..انگار دوباره تنهاييم داشت به من باز مي گشت .. زياد برايم ناخوشايند نبود .. اما خدا يادم داده كه بيهوده ناشكري نكنم .. كه بيهوده به زحمت نيفكنم .. كه بيهوده نگسلم .. كه بيهوده خداي خويش را نيازمايم .. و مكتوب است بر لوح دلم كه هر حادثه اي دو وجه دارد .. كه هميشه در آن كوش كه روي خيرش را بيني .. كه بد انديش نباشي .. كه وقتي مي تواني دلي را شاد كني، غمگينش نسازي .. كه راضي نباشي خدا از تو به خشم آيد و تو خوش باشي .. كه مبادا كسي را كه لحظه هايت را پر از عطر محبت كرده بود بي تفاوت رها كني و بروي آنهم به خاطر يك بازي كودكانه .. كه هيچگاه بي انصاف نباشي و آنچه را بايد در يادت بماند از ياد ببري ..

نه .. هنوز هم دل كندن برايم زياد سخت نيست .. اما همان خدايم به من آموخته كه وقتي نيازي به دل كندن نيست بيهوده سنگ نشو .. بيهوده صد رنگ نشو .. بمان .. بنويس .. بخوان .. فرياد برآور .. اما از پاي منشين كه اين رسالت توست!

 


 
comment نظرات ()
 
 
آينده هر چه مي خواهد بشود، بشود .. ما كه همديگر را از ياد نخواهيم برد!
نویسنده : یوناس - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤
 

 

انگار همين ديروز بود .. شهريور 80 .. روز اول .. خنده دار بود كه شش نفر از ما همان روز اول همديگر را يافتيم و با هم شديم يك گروه! .. سايه يادت هست كه منو تو همان روز به همه جا سرك كشيديم و كشف كرديم سوئيچ هاي برق ساختمانها را .. درها را .. ديوارها را .. رنگ ها را .. آدم ها را .. سوژه ها را .. خودمانيما خدا ماها را خيلي خوب با هم جور كرد! .. چند روز كه گذشت همه بچه ها گروه گروه شده بودند ولي هيچ كدامشان مثل ما روحيه خرابكاري و مردم آزاري و ضايع شدن را نداشتند و زياد طول نكشيد كه همه نامگذاري شدند و يادم هست كه چقدر شلوغ مي كرديم!

ياد آنروز به خير كه يكي از ما سر كلاس استادي بزرگوار نارنگي در گلويش پريد  و كم مانده بود خفه شود .. واي خدا ما مرده بوديم از خنده .. قضيه مين فريم را بگو .. ما كه داشتيم از كنجكاوي مي مرديم .. در طي عملياتي متهورانه با پوشش حدود ده پانزده نفر از دوستان سعي كرديم پرده از رازش بر داريم و حسابي ضايع شديم .. خيلي باحال بود..آن روزها همه به ما مي گفتند سال اول است كه انقدر شيطانيد و بس .. اما حالا كه به آخر رسيديم مي بينم  هنوز هم همه مان ديوانه ايم و هر روز شرتر از ديروز شعار ماست!

درست يادم نيست .. فكر كنم شروع سال دوم بود كه چهار نفر ديگر به ما اضافه شدند كه بشويم با هم ده دوست! .. آن چهار نفر هم مثل ما متبحر در امر سر كار گذاشتن و كل كل بودند .. ما شش نفر كم بوديم شديم ده تا .. بگذريم از آن كه هيچوقت هيچ احدي نبوده كه ما جلويش كم بياوريم!

همين سال آخري دوستان ديگري از جنس ما به ما ملحق شدند و ما قوي تر از قبل شديم .. آنها هم مثل ما باحال بودند!

مي گويم تا به حال انديشيده ايد كه پنج سال بعد .. ده سال بعد .. هر كداممان كجاييم و چه مي كنيم؟ .. هيچ انديشيده ايد وقتي بي تاب ديدن يكديگر مي شويم چه كنيم؟ .. واي وقتي ويتامين كل كل و مردم آزاري خونمان كم شود چه كنيم؟ .. من كه اگر سر به سر كسي نگذارم روزم شب نمي شود چه كنم؟ .. مي گويم نظر شما چيست؟ بياييد از آينده بگوييم .. بحث خوبي است كلي سر كارمان مي گذارد!

 


 
comment نظرات ()