Younas is waiting for you

 
 
نویسنده : یوناس - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
 

      

دلم تنگست ..

فريادهاي بي وقفه يك سار زنداني مرا به ياد خويش ميندازد ..

چقدر بي قرار است .. تاب يكجا ماندن ندارد ..

مي گويند نمي تواند پرواز كند .. نمي توانم پرواز كنم ..

وقتش نيست .. آري وقتش نيست ..

اينگونه نگاهم نكن .. مي دانم نمي خواهي خستگان روزگار از اندوه ما باخبر شوند ..

بگذاريم باد بيايد .. خسته ايم انگار از اندوهي كه هجوم مي آورد بي وقت و با وقت..

فريادي ديگر ..

چه كنيم .. به وقتش پرواز مي كنيم .. از بيتابي ما چه حاصل مي شود .. هيچ ..

آرام باش .. بايد آرام بگيريم .. بايد اين لحظه ها طي شود ..

حاصل اندوه ما دركيست كه بايد بدان برسيم .. بايد بينديشيم به تمام چشمهاي تري كه منتظرند ..

بايد بفهميم چگونه انسانهايي كه مي خواهند بد باشند را به راه بياوريم و با همگان مهربان باشيم ..

بايد روحمان صيقل داده شود و بهاي اين صيقل، زجري است كه مي كشيم ..

باور نمي كنم زخمهامان را التيامي باشد انگار  بايد هميشه تازه بمانند ..

اما نه گفته اند هيچ كينه اي و هيچ رنجشي نبايد در دلهامان باقي بماند و بخشش از براي آنست كه آرام بگيريم ..

انگار فرصت كوتاه زندگي از براي آنست كه بياموزيم و توشه برداريم ..

تنها به وقت پرواز لذت رهايي را در مي يابيم شايد ..

گفته اند بايد سخت بكوشيم هر چند زندگي بازيچه است .. نبايد اسير نقش ها شويم .. اين فرصت كه بسان چشم بر هم زدني است مي گذرد ..

مهم آنست كه لحظه رفتن راضي باشيم از آنچه كرديم و ظرف عشمان پر باشد و جاري ..

مرا با خطاي روزگاران چه كار .. لحظه ها را بايد دريابم، راضي باشد از من و راضي باشم از خويش مرا بس است ..

فريادي ديگر .. اينگونه فرياد نكش .. من هم هنوز بي تابم .. آرام بگير ..  

(امروز آزاد شدي و پر كشيدي .. اما هنوز براي من وقتش نرسيده .. )

 


 
comment نظرات ()