جدال با منم

 

ای منم .. درد کشیدن و رنجت را شاهدم

داغ طعنه ها و حرف ها را بر وجودت دیده ام

دیده ام چقدر دوست داری در خاطراتت غرق شوی و عاشق اینی که ذهنت تو را به بازی بگیرد

می دانم بیتاب آنی که غرق زندگی شوی و خلا وجودت را نادیده بگیری

نفهمیدی همیشه جدا بودم از تو .. هیچگاه بین ما صلحی در کار نبوده و این جنگ را پایانی نیست

گاهی خواستار نابودیت هستم به تمامی .. چرا که هیچگاه نخواستی از بند حواس به در آیی

میان باورهای دروغین گیر افتاده ای .. آنچه از خود ساختی بسان بتی است که از شکستنش می هراسی

هیچ نیستی و خود را علامه دهر می دانی و می کوشی دیگران نیز چنین خیال کنند

دوری .. دوری از حقیقت .. نادانی .. گرفتاری .. گرفتار جهلی که باور بزرگی را برایت به ارمغان آورده

تو را به خدا بس است .. نمی خواهم کوله بارت را بر دوش بکشم

بارم را سنگین کرده ای .. توان حرکت را از من گرفتی

نیازت به مورد تایید بودن بسان بندهایی بر روحم عذابم می دهد

دانش ذاتی که از سفرهای پیشین در تو نهادند را به تباهی کشانده ای

نمی خواهم وقتی فرصتم تمام شد، تو بمانی در برزخ و روحم عذاب بکشد

بر آنم که نابودت کنم .. اما تو خوب می دانی که چگونه از خاکستر خویش، منی قوی تر به در آری

آری .. می دانم .. این راهش نیست .. باید مهارت کنم تا نتوانی فریبم دهی

من از حربه هایت آگاهم .. مرا به بازی نگیر .. این بازی قدیمی است

باید از خود به در آیم ..خدایا مر مرا چه شده که روحم بخاطر جسمی خاکی و منی ساختگی که عمرشان محدود است اینگونه عذاب می کشد .. نورت را جاری کن تا بغض تصویر این زندگی برای دمی آرام گیرد

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
یوناس

انصاف ......... زمانی تشنه بودم .. تشنه آگاهی .. و جرعه جرعه نوشیدم از این آب .. هرچه بیش نوشیدم تشنه تر شدم .. آنقدر دانستم که فهمیدم هیچ نمی دانم .. و حال میان نقش ها .. منم .. این زندگی و آدمکان خیمه شب بازی توان زندگیم نیست .. انصاف .. نمی دانم انصاف کجای این بازیست اما اگر منم را به فراموشی بسپرم شاید توان زیستن را تا انتهای فرصتم بیابم

(((پیشنهاد بی شرمانه)))

خب جواب دادن به منطق دلی بزرگ مثل شما کار آسونی نیست.......ولی کالبدی که مظهر اجابت تمام آرزوهای خوش و ناخوش ماست و همیشه بار دلتنگی هامونو به دوش داره باید مورد ستایش قرار بگیره..... نه اینکه اونو کوچک و مورد بی مهری قرار بدیم....ما بدون کالبد و بدون درد هیچ لذتی رو نمیتونیم تجربه کنیم و واژه ی امید بی معنا خواهد بود............[لبخند]

يوناس

حقيقت اينه كه چون اينگونه زيستن رو روحمون انتخاب كرده قبول دارم بايد يكذره با كالبدمون مهربون باشيم اما من اينجانب يذره پر رو شده دارم حالشو مي گيرم زياد مهم نيست [نیشخند]