گاهی بهتر است ساکت باشم
کلماتم که ناشیانه از سکوت می گذرند
معنا را شهید می کنند


..................................

 

لذت کودکی که اولین بار چیزی را می بیند، دیده ای
همه اش حیرت است .. همه اش لذت است و سپاس
کودکان بزرگ می شود و بزرگ ها به تکرارها عادت می کنند
در کهنگی و مردگی فرو می روند و جسم ها را بی اشتیاق به اینسو و آنسو می کشند
نمی بینند که چگونه نارضایتی چشمانشان را تاریک می کند
قدر چیزهایی که دارند را نمی بینند و برای آنچه دمی دردشان را ساکت کند حرص می زنند

 

..................................

 

چقدر دلگیر بود ..
تجربه تلخِ قصه ای خسته
می دانی چه اش قشنگ بود برایم؟
دوست داشتن تو میان همه دردها
لمس تو، در میان همه بغض ها
تپش های ترسان قلبم 
در حضورت آرام می گیرد
پناه منی، آرام جان من

 

..................................

 

خودت گفته بودی قوی باشم
خودم گفته بودم که به عهدم وفادارم
هراسی ندارد بودن در میان میدان جنگ
همه ترس من این است که لحظه ای
قولم به تو را از یاد ببرم
که بگویی و نشنوم
که بخوانی ام و نیایم
می دانم ...
من از زخمهای پیاپی نمی میرم
من از دوری تو می میرم


..................................

 

خدایا
می شود از خویش
به تو بگریزم؟

 

..................................

 

چقدر دوست دارم
آهسته آمدنت را
وقتی که یکدفعه 
خودم را در حضورت می یابم
زمانهایی که جاذبه زمین، ضعیف می شود
سبک می شوم
حس می کنم
هر لحظه ممکن است به پرواز در آیم
تو که می دانی چقدر دوست داشتنت را دوست دارم
آری .. منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم

 

..................................

 

حضورت نزدیک بود
نور ماه،
راهی در دریاها ساخته بود
من با تو می گفتم
در آن لحظه بود
که شهابی از آسمان گذشت
چشمانم بارانی شد
دیگر مهم نبود
آوار خشم هایی که از هر سو روان بود
فقط تو را می دیدم
دیگر مهم نبود 
که دلخسته ام می خواستند
من فقط تو را می خواستم
و در آن ثانیه ها هر چه می خواستم داشتم
تو را داشتم .. تو را ..

 

..................................

 

تو نزدیکی
نیازی نیست 
به نامه ها و واسطه ها
من در قلبم از تو می شنونم
در نگاهم تو را می بینم
و در روحم تو را به آغوش می کشم
مرا هراسی نیست از بی پروا پیش رفتن
چرا که تو نزدیک منی و همراه من

 

..................................

 

حیرت را دوست دارم
عاشق آن لحظه ام
که فهمی می آید
و مرا با خود می بری
به ژرفای معنا ..
آنجا که نور،
تاریکی ها را فرو می ریزد

 

..................................

 

خواب نبود
سعی می کردند بیدارش کنن
خیره به آسمان
به این می اندیشید 
که اکنون عشق از او
چه می خواهد و چه باید بکند
دیگران هر چه بر سرش می آوردند
واکنشی نشان نمی داد
حوصله نداشت برای چیزهای بیهوده 
تمرکزش را از دست بدهد
و منتظر نشانه ای بود که راهی شود

 

..................................

 

برای من ساده نبود
اینسان زیستن
آموختی ام
حال که دگرگونم
باید تاب بیاورم
بازتابش را
هنوز هم برایم ساده نیست
درد می کشم
اما چون تو می خواهی
با تمام خویش می پذیرمش

 

..................................


می بینمت
در آنهایی که 
کلام تو را می گویند بر من 
می شنومت 
در میان آواهای هستی
نفس می کشم تو را
هر دم که آگاهم بر خویش 
اما نمی دانم
چرا .. چرا .. چرا
انقدر بیتاب توام
تو که با منی!
من چرا اینگونه ام

 

..................................

 

روزگاری بود
که در جهنم بودم
نمی دانستم برای چه زنده ام
زمانی که انگار دوستت داشتم
اما تسلیمت نبودم
زمانی که نمی دانستم جنگ با تو
جنگ با روح خودم است
نادانی و خودبینی کورم کرده بود
عشقت را نمی دیدم
بعد از سالهای مداوم نا امیدی و پوچی
یک روز نمی دانم چه شد
اجازه دادی گرمای نگاهت را حس کنم
اجازه دادی بفهمم که از من جدا نیستی
در آن لحظه .. آمدی و دلیل بودنم شدی
لحظه ای که فهمیدم چرا باید تسلیمت باشم
لحظه ای که جام عشقت را نوشیدم
لحظه ای که پس از آن دیگر نتوانستم هیچ چیزی زیباتر از حضورت را لمس کنم
بیتابت شدم، حریص و بی قرار حضورت
حالا هر روز بیشتر دلتنگت می شوم و حیرتزده
هر دم بیشتر می فهمم که چقدر قدر تو را دانستن سخت است 
تو بر من ناظری و می دانی که چقدر روزگارم عجیب پیش می رود
اما حضورت که باشد .. حضورت آرامش بی انتهاست
وقتی تو با منی نیازی ندارم نگران چیزی باشم و بترسم
من با تو می مانم خدای من 
می دانم که با منی و تنهایم نمی گذاری

 

..................................

 

گاهم می کردی
وقتی گیج و آشفته
گم می کردم راه را و توشه راهم را
با نشانه هایت
هوشیارم می ساختی
وقتی که داشتم از دست می رفتم
در لحظه هایم بسان نوری می آمدی
روشن می کردی تاریکی ای که کورم کرده بود
و تازه می دیدم که چه کرده ام
من از خویش خسته ام
من خوب نیستم
تو بهتر از هر کسی می دانی
قَدرت را نمی دانم و این آزارم می دهد
کاش مرا در خویش ذوب کنی
آنسان که دیگر هیچ نماند
من از خویش خسته ام
تو ای خوبم می دانی
من از خویش خسته ام

 

..................................

 

بعضی از تعارفات چقدر خالی از معرفت است
مثل شعارهایی که شعوری پشتش نیست
بسان اوهامی که اشتباهی به شهود تعبیرش می کنند و وقتی پای عمل می رسد رنگ می بازد و عملا فاقد قدرت است
شبیه ادعای عشق و ایمان داشتنی دروغین است که براحتی در آزمون ها محک می خورد و نتیجه اش رد شدن بخاطر خودبینیست

 

..................................

 

روزه برای من آن است که فاصله بین تو و من را بر می دارد
و هر لحظه که قدر تو را بدانم، شب قدر من است

 

..................................

 

به ماه خیره شده بودم
و با خودم می اندیشیدم 
که اگر حضورت را حس نکنم 
انگار هیچ ندارم
حتی میل به زندگی
نمی دانم بقیه چگونه زنده اند
اما من بی حضورت می میرم

 

..................................

 

وقت نماز، این قلبمه که به تو سجده می کنه

 

..................................

 

به عشق تو، نمی توانم از کسی برنجم
حق ندارم ضعف پیشه کنم و لحظه های عمرم را با دلسوزی به حال خویش هدر کنم
به عشق تو، می خواهم قدر شناس باشم و مسئولیت خویش را تماما بپذیرم 
باید آنقدر قوی باشم که تمام دروغها در من فرو بریزد و از نظر مردم نهراسم
به عشق تو اگر لازم باشد بارها می شکنم 
با تو ام ای یگانه ام .. ای حضرت عشق
تنها چیزی که در این زندگی از آن اطمینان دارم اینست
که تو را دوست دارم 
پس بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید 
آنها نمی دانند که تو تنها دلیل بودنمی
مرا از بی محابا دوست داشتن تو هراسی نیست

 

..................................

 

وقتی تو هستی

دیگه نمی شه از چیزی ترسید

 

..................................

 

می دانم برای تغییر
باید خویش را مشاهده کنم
و به دروغ هایی که پیوسته به خود می گویم پایان دهم
تمام موقعیت هایی که مرا به دروغ وا می دارد را باید بشناسم و مهار کنم
من های دروغین باید در حضور حقیقت فرو بپاشند
طوفانی اینچنین دردناک را در خویش باید تاب بیاورم
تا آنچه وهم است دریده شود و از هم فرو بپاشد
اگر در درون برای آشکاری حقیقت آماده نباشیم
بعید است که در بیرون آماده آن شویم

/ 2 نظر / 9 بازدید
يوحنا

اين همه رو جمع نكن يهو بريزي بيرون ... دونه دونه بنويس امنيتش بيشتره!

یوناس

اینجا می ذارم گم نشه .. لا اقل مردم یکی که قراره اینا رو جمع کنه بیاد بردارتشون