رز سیاه

رز سیاهی که با رگبار و تگرگ آبیاریش می کنند

چه سخت ساقه اش را محکم نگه می دارد تا کسی نیندیشد چگونه توانش رو به پایان است

دیگر ضربه ها، سیاهترش نمی کند تنها پاره پاره گلبرگ هایش را به نظاره نشسته

رفیقش نوریست که هر روز از ورای آسمانها گرمش می کند

و تاریکی ای که همرنگ اوست و در آن گم می شود

رهگذران بر لاشه نیمه جان رز سیاه نایاب نیم نگاهی می اندازند و با حسرت می گذرند

چشم انتظار کسی نیست اما می داند توان آن را دارد که برود به راه بی برگشت دنیاهای ناشناخته

او از در بند بودن همیشه می گریخت .. وقت آن بود که خطر را به جان بخرد و از مادر خاک بگریزد تا شاید حقیقتش آشکار گردد

/ 3 نظر / 11 بازدید
...

دنیای ما همش یه قصه بود باید از همه عالم و آدم گذشت و رفت دلبسته این خاک سرد شدن جز تباهی سودی ندارد

((پیشنهاد بی شرمانه))

گاهی دل بدقلق میشه ...انگار رام شدنی نیست ولی زندگی زیباست با تمام چالشهای بدخیمش.........نمیشه برای چیزی که بخاطرش زنده ایم خط و نشون بکشیم......[لبخند] قلمتون فوق العادست نفیسه خانم...فوق العاده خانم....[لبخند]