تنها راه

 

انگار مفهوم زمان برایش فرو ریخته بود

می گفت دیگر هیچ ندارد برای از دست دادن

می دانست دردی بی امان گاه و بیگاه گریبانش را می گیرد تا به یاد آورد کار نا تمامش را

تمام راه هایی که امکان داشت را آزموده بود .. چه بسیار از این راه ها که بی برگشت بودند

اما در این میان، یک راه بود که هیچگاه جرات نکرده بود بی راهنما در آن قدم بگذارد .. چرا که اسارت روح کمترین خطر آن بود

سکوت درونش غوغایی بپا کرده بود .. در خلا هستی غرق شده بود .. به شکاف جهان ها آگاه گشته بود .. و پیاپی با خود زمزمه می کرد که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم .. راه دیگری باقی نمانده

این بار .. آگاهانه .. به تنهایی .. بی پروا .. این راه را انتخاب کرد .. دیگر مهم نبود چه می شود .. دیگر منتظر از راه رسیدن راهنمایی نبود .. می دانست کمکی در راه نیست و باید با خویشتن خویش این راه را بپیماید .. و شاید این شروع یک پایان بود

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
سپیده

مرسی از کامنتت دقیقا همین طوره که می گی ""می دانست کمکی در راه نیست و باید با خویشتن خویش این راه را بپیماید .. و شاید این شروع یک پایان بود"" هوشیاری لحظه به لحظه نفس بره و واقعیت اینه که کمکی در راه نیست. فقط باید در مسیر موند و نگاه کرد... شفاف و بی معنا...

سپیده

سلام کامنت خصوصی گذاشتم...