شکست سکوت


لحظه .. لحظه ..
سکوت می شوم
خاموش و نظاره گر
تاریکترین نوری که عمق سیاهیش ناپیداست
نیک می نگرم ..غریو آزادی بر می آید
اما به ناگاه دستی مرا در حضور این تصویر زندگی می کشاند
آدمیان می آیند .. با من حرف می زنند
نگاهشان می کنم و ناشیانه در برابرشان واژه ها را به کار می برم
نمی فهمم چه می گویند .. نمی فهمند چه می گویم
انگار سالهاست با دنیایشان بیگانه ام .. انگار زبانم با آنها یکی نیست
گهگاه حرف که می زنم .. پشیمان می شوم که چرا قدر کلام را حرام کردم
دلم می خواهد سکوت کنم اما مرا وا می دارند به گفتن
و وقتی کلامی می گویم به جدال بر می آیند
و من میان حقیقت خویش و جنجال آنها دوباره ساکت می شوم

/ 2 نظر / 15 بازدید
محمد

یکم فقط یکم دیگه فاصله داری با سکوت حقیقی..

یوناس

گاهی خسته می شم از این دنیا .. خیلی فقط بغضمو قورت می دم و دوباره شاهد می شم و ادامه می دم ..