ضجه روح

بر مرگ سهمگین آرامشم نخند .. کلافه ام .. انگار در یک جای دنیا تکه ای از روحم را به صلابه می کشند .. صدای ضجه روحم را می شنوم و بی تاب با پاهایم ضربه های پی در پی بر زمین وارد می کنم .. حس غریبی است .. مرا چه شده ..

لحظاتی با اکراه به گفتگو نشستم با غریبه هایی که انسان بودند .. باز هم فرار کردم .. نمی دانم با ترسی که در دلم رخنه کرده چه کنم ..  نفرتی که درونی شده .. بیزارم از آنچه مرا به آن می خوانند .. دیگر توان وانمود کردن ندارم

دیگر حتی حس آن را ندارم که نیم نگاهی به طعمه های درون دامها بیندازم .. چگونه انتظار دارند فریب آنچه را که برایم بی ارزش است بخورم؟

به سختی می کوشم در مقابل وسوسه گم شدن خود مقاومت کنم .. نمی دانم تا به کی تاب میاورم که میان مردمان بمانم ..

از کودکی، رنجیده خاطر که می شدم می رفتم و خود را گم می کردم میون کوچه پس کوچه های آشنا .. اما می دانم که اگر این بار قصد گم شدن کنم هیچ آشنایی توان پیدا کردنم را ندارد .. دعا دعا می کنم که بر این وسوسه چیره بمانم

نام دو تن که بازگشتند در گوشم خوانده شد .. برقی بسان شوکی از وجودم گذشت .. وجود هر دو را حس کرده بودم .. این تصادفی نبود .. من بازگشتشان را دیده بودم

وای که چه خسته ام .. افکار پاره پاره ام با واژه های وصله شده توسط پر پر های ادراک تکه تکه شده ام نوشته می شوند و من خیره به هیچ، خواستار آنم که دمی جهنم درونم آنقدر سرد شود تا در زمهریری یخ به خواب بروم شاید رویای زندگی در هم بشکند و من خلاص شوم از تقلاهای بیهوده ..

مفاهیم پوسیده از جانم کنده می شوند و هرزگاهی برخی با تکه ای از جانم در می رود ..

آنگونه ام که در باورم بدین حد بی تابی را هرگز در یک لحظه نچشیده بودم

به دادم نمی رسی .........

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
((پیشنهاد بی شرمانه))

زندگی گاهی بی قراری میکند و ما به جستجوی آرامش میگردیم....تا امروز رو بخیال آرامش فردا میگذرانیم ......پدیده ای دیگر از راه میرسد و این زنجیره ادامه دار خواهد بود....زیرا زندگی یعنی مبارزه و این قانونی ست که تقریبا همه به آن واقفند ولی مشکل ما انسانها آرامش نیست.....مشکل ما نداشتن شیوه ی مناسب برای این مبارزه ست.....گاهی ما حق قضاوت در مورد خودمونو نداریم و این قضاوت حق کسانی ست که دوستمان دارند.................[لبخند] نوشته هاتونو میفهمم و میدونم گاهی باید صورت دلمونو با سیلی سرخ نگهداریم .......اینجوری بهتره...........فوق العاده مینویسید........[لبخند]

می

از کودکی، رنجیده خاطر که می شدم می رفتم و خود را گم می کردم میون کوچه پس کوچه های آشنا .. حال که کودکی ام گم شده, دیگر نه کوچه ای باقی مانده و نه آشنائی...

یوناس

انگار دیگر خاطراتم متعلق به من نیست .. آشنایان هم بیگانه هایی بیش نیستند .. گاه حتی خودی در میان نمی بینم .. خاموشی ابدی در ذهنم آرامش برترین آرزوست بگذرید از من .. این من از مرز جنون گذشته است