کهنه درد دلتنگیم

از من درگذر ای خالق لحظه لحظه هستیم

می بینی که کهنه درد دلتنگیم بر حضور نورت چگونه مرا به ورطه اندوه فرو برده

به گمانم می خواستم به تمامی برای تو باشم و جز برای تو زیستن، هدفی مر مرا نباشد

هر چند می دانم که نباید خویش را به قضاوت نشینم اما به گمانم هنوز هم لیاقت بندگیت را ندارم

با نام تو .. با یاد تو .. به عشق تو و با امید رضایت تو در راه هایی که نشانه ها مرا بدانها می خوانند وارد می شوم

اما هر لحظه از این می هراسم که پایم را کج نهم .. می دانی که من هیچم .. تنها به حمایت تو دلخوشم .. مرا به حال خود وانگذار .. هیچگاه به غیر تو امید نبستم ..

چرایش را می دانی .. لحظه های تاریک مرا که غیر از تو کسی شاهدش نبود دیده ای .. تو با من بودی .. صبور و ساکت .. من .. سرگردان بودم و خسته .. خسته از حمله های پیاپی پلیدی ها و هیچکس حتی کلامم را در نمی یافت

نورت .. نورت را به یاد دارم .. مرا آموختی که چگونه بخواهم که خواستنم خواستن حقیقی باشد .. و من خواستم .. و محقق شد

الاهم .. می دانم که هر چه کنم برای خود کرده ام، اما آنچنان دوستت می دارم که خواهان آنم مرا از میان برداری تا هر چه هست تنها برای تو باشد .. مرا به دامهای بیشتر نیازمای .. هنوز زخم هایی که برداشتم تازه اند .. هنوز دردهای بی امانم بهبود نیافته اند .. مهلتم ده .. بگذار اقتدارم را بازیابم ..

می دانی که دیرگاهیست به سختی کلام روحم را در می یابم ..

باور قصدت را بر قصدم بینداز تا دریابم به چه سان پیش روم ..

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
سپیده

[گل]

...

چه خوب می گفتی با من از لحظه های خواب آلود خماری در سر یک عشق سخن نگو من مدتی است که از خواب زندگی بیدار شدم .. دیگر بار بخوان لالایی هستی را اما من دیگر به خواب زندگی فرو نمی روم .. ... چقدر دلم برای خوابیدن آسوده در عدم برای همیشه تنگ شده!